دلم می خواهد بنویسم...آنقدر که همه حرف ها تمام شوند همه اشک ها بریزند و همه...همه ی همه فراموشم شوند...من دلم می خواهد بزرگ شوم و از اینجا بروم و خاطره ها را جا بگذارم و دیگر دست و دلم نلرزد برای هر حرف گفته و ناگفته ام....من دلم می خواهد کوجک شوم ویک روز صبح همه دنبالم بگردند و من از یه جای دور خوشحال شوم از مهم بودنم...من دلم یه عالمه فرشته می خواهد و دوتا بال بزرگ...من شاهزاده ی باوقارم را گم کرده ام و سیب سرخ زهرآلود را....
پ.ن.مادرم ميگفت عاشقي يک شب است و پشيماني هزار شب؛ هزار شب است پشيمانم که چرا يک شب عاشقي نکرده ام.
پ.ن.مادرم ميگفت عاشقي يک شب است و پشيماني هزار شب؛ هزار شب است پشيمانم که چرا يک شب عاشقي نکرده ام.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۰/۰۱ ساعت 11:7 توسط راضیه
|
و آغوشت