skyfall


this is the end

hold your breath and count to ten

feel the earth move and then

Hear my heart burst again


For this is the end

I've drowned and dreamt this moment

So overdue I owe them

Swept away, I'm stolen


من که به عبور سنجاقکی دلم گرم بود

حالا

وسط تابستان ایستاده ام

و به بافتن شالگردن فکر می کنم.

دستکش هایت را به من قرض می دهی؟

چقدر احساس حقارت می کنم....

امروز را هم از دست داده ام

و این آخرین بار نیست.

big

نمی دانم اولین بار کی بود که به این نتیجه رسیدم بزرگ شدن یعنی داشتن راز...من رازی نداشتم پس شروع کردم به ساختنش...دفتر شعرم یک راز شد دوست داشتن کودکانه ام راز شد ذوق های الکی ام راز شد و رازها روزبه روز بزرگ تر شدند...

روزی که فهمیدم بزرگ شده ام تازه فهمیدم بزرگ شدن یعنی غصه خوردن...

به عقب برگشتم و برای همه ی رازهایم غصه خوردم برای شعرهایم که هیچ وقت خوانده نشد غصه خوردم برای دوست داشتنم غصه خوردم برای ذوق های ابلهانه ام غصه خوردم

برای بزرگ شدنم غصه خوردم...

غصه هایم تمام نشد اما شروع کردم به قصه نوشتن...قصه دختری که فقط برای خودش بچه گی اش را از نو نوشت...تا دیگر،هیچ وقت دیگر بزرگ نشود.

چادرم را که سر می کنم تمام بچه گی ام پنهان می شود...اما زیر آن همه مثلن نگاه خانمانه کودک شیطانی ست که کفش ورنی قرمز پوشیده است و دلش لک زده است برای فوت کردن یک قاصدک و گرفتن یکی از پرک هایش و...پرواز!


تو هیچ وقت نمی دانی اما وقتی کفش جدید می خرم تا چند هفته هر بار می پوشمشان تمام نگاهم به پاهایم است...حالا تو هر چه قدر می خواهی به تفاوت کفش هایم با دیگران بخند...

تو نمی دانی اما هروقت نوشته هایم را اینجا می بینم قلبم می زند حتی با اینکه احساس عریانی ام را هنوز در خاطر دارم...

برای دوست داشتن هم ، به محض بزرگ شدن به دروغ بودنش پی بردم حالا هی بیا و بگو چطور فیلم عاشقانه می بینی وقتی تمام عشق های عالم را خیلی قبل بالا آورده ای؟...

confession

   to you i will confess
now listen to me carefully
remember that we love each other
lets just pretend that everything doesn't exist
just listen
even if this is hard to listen
what happened between us
i don't want that to happen again

in the future,some future

we will not meet again

one day,some day

no matter what will happen
we will not meet again
...i wish

غریبه نیست،اما

انتهای حرف هایم را نمی داند...

آشناست؟!!

نمی دانم.

اما پیراهن سفیدش را از فرسنگ ها دور می شناسم!

و بارها رقص موهایش را در باد بوییده ام.


پ.ن.هفته هاست دلم را خوش کرده ام به صدایش...که شاید روزی در عمق سکوتش گم شوم.

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر          

                          تا خرابت نکند تهمت بد نامی چند!

دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

و کبوترها را...

آه! کبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید...

دلم می خواهد بنویسم...آنقدر که همه حرف ها تمام شوند همه اشک ها بریزند و همه...همه ی همه فراموشم شوند...من دلم می خواهد بزرگ شوم و از اینجا بروم و خاطره ها را جا بگذارم و دیگر دست و دلم نلرزد برای هر حرف گفته و ناگفته ام....من دلم می خواهد کوجک شوم ویک روز صبح همه دنبالم بگردند و من از یه جای دور خوشحال شوم از مهم بودنم...من دلم یه عالمه فرشته می خواهد و دوتا بال بزرگ...من شاهزاده ی باوقارم را گم کرده ام و سیب سرخ زهرآلود را....


پ.ن.مادرم ميگفت عاشقي يک شب است و پشيماني هزار شب؛ هزار شب است پشيمانم که چرا يک شب عاشقي نکرده ام.


تنها که می شوم دلم می خواهد هزار تکه شوی!
بعد بشینم تکه هایت را حدس بزنم.
گوشه ی چشم هات به کجا ختم می شد؟
توی این تصویر لبخندت ملیح بود یا غصه ات عمیق؟
ابرو هایت را بی هدف بالا گرفته بودی؟
یا از همان هاست که یعنی چت شده باز؟
راستی موهایت را شانه کرده ای؟
....
می دانم که تنها نمی شوم
که هزار تکه ای
که هیچ وقت این پازل تمام نمی شود....

بیش از این ها می شود خاموش ماند....