نمی دانم اولین بار کی بود که به این نتیجه رسیدم بزرگ شدن یعنی داشتن راز...من رازی نداشتم پس شروع کردم به ساختنش...دفتر شعرم یک راز شد دوست داشتن کودکانه ام راز شد ذوق های الکی ام راز شد و رازها روزبه روز بزرگ تر شدند...

روزی که فهمیدم بزرگ شده ام تازه فهمیدم بزرگ شدن یعنی غصه خوردن...

به عقب برگشتم و برای همه ی رازهایم غصه خوردم برای شعرهایم که هیچ وقت خوانده نشد غصه خوردم برای دوست داشتنم غصه خوردم برای ذوق های ابلهانه ام غصه خوردم

برای بزرگ شدنم غصه خوردم...

غصه هایم تمام نشد اما شروع کردم به قصه نوشتن...قصه دختری که فقط برای خودش بچه گی اش را از نو نوشت...تا دیگر،هیچ وقت دیگر بزرگ نشود.

چادرم را که سر می کنم تمام بچه گی ام پنهان می شود...اما زیر آن همه مثلن نگاه خانمانه کودک شیطانی ست که کفش ورنی قرمز پوشیده است و دلش لک زده است برای فوت کردن یک قاصدک و گرفتن یکی از پرک هایش و...پرواز!


تو هیچ وقت نمی دانی اما وقتی کفش جدید می خرم تا چند هفته هر بار می پوشمشان تمام نگاهم به پاهایم است...حالا تو هر چه قدر می خواهی به تفاوت کفش هایم با دیگران بخند...

تو نمی دانی اما هروقت نوشته هایم را اینجا می بینم قلبم می زند حتی با اینکه احساس عریانی ام را هنوز در خاطر دارم...

برای دوست داشتن هم ، به محض بزرگ شدن به دروغ بودنش پی بردم حالا هی بیا و بگو چطور فیلم عاشقانه می بینی وقتی تمام عشق های عالم را خیلی قبل بالا آورده ای؟...